تبليغاتX
هیما

هیما

اینجا خدا چه واژه محجوری است !

 

حرف هایت کلمه به کلمه واژه به واژه حرف به حرف قلبم را نشانه رفته است

مواظب باش !!  تکه های قلبم دستت را نخراشد

.

.

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 16:45  توسط هیما  | 

 

 

کجا بودم این همه مدت؟ این چه بلاگیه که شش ما یه بار آپ میشه ؟ راستش بودم و هستم دوست دارم بیشتر بخونم تا بنویسم .اولش فکر میکردم اینجا حرف برا گفتن دارم اما اینجا هم مثله دنیای حقیقی ساکتم . خاموشم . کم حرفم . دلم میخواد بشنوم و بخونم .

 

پینوشت : دنیا ساکته عین من و تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 13:51  توسط هیما  | 

 

من با زخم زبونا رفیقم

مرهم بذار با حرفات رو زخم عمیقم

با توام که داری به گریم میخندی

کاش میشد بیای و به من دل ببندی

تنها بودن یه کابوس شوم  عزیزم

کار دل نباشی تموم عزیزم عزیزم

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 11:57  توسط هیما  | 

 

من چگونه ستایش کنم آن چشمه را که نیست ؟
من چگونه نوازش کنم این تشنه را که هست ؟
من چگونه بگویم که این خزان زیباترین بهار ؟
من چگونه بخوانم سرود فتح
 من چگونه بخواهم که مهر باشد ای مرگ مهربان
 زیباترین بهار در این شهر
 زیباترین خزانست
من چگونه بر این سنگفرش سخت
 با چه گونه گیاهی نظر کنم
با چگونه رفیقی سفر کنم
 من چگونه ستایش کنم این زنده را که مرد ؟
 من چگونه نوازش کنم آن مرده را که زیست ؟
پرنده ها به تماشای بادها رفتند
 شکوفه ها به تماشای آبهای سپید
زمین عریان مانده ست و باغهای گمان
 و یاد مهر تو ای مهربانتر از خورشید

 

پینوشت : به خدایی که تو را نیافرید

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 15:36  توسط هیما  | 

 

بعد چهار سال زندگی تو شهر کویری با همه دلتنگی و تنهایی و دوری و سختی هاش هنوز گاهی دلم هوای اون خیابونا و کوچه ها و میدونا و دانشگاه و نگهبانی و کلاسا و استادا و دلهره شب امتحان و  خوابگاه و شیطنت ها و شوخی ها و حیاط و حوض و گربه هاش و پشت بوم و شب های طولانی و آسمون کویر و سکوت و باد و میکنه.

زمان چه زود میگذره و مثه بادسرد زمستونی آدما رو بلند میکنه و میچرخونه و میچرخونه و میبره و میبره و میندازه تو یه جای جدید یه راه نرفته جاده ای که به امید کشف ٬منتظر قدم های ماست .

پینوشت : به دنیا آمده ایم تا زندگی کنیم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 12:11  توسط هیما  |