تبليغاتX
هیما

هیما

اینجا خدا چه واژه محجوری است !

 

 

یه روزایی هست که از سرکار داری میری خونه دلت میخواد تو مسیر هدفون و بذاری تو گوشت و یه آهنگ آروم گوش کنی اما سرت اونقدر ُپر‌ که تحمل هیچ صدایی رو نداری حتی یه آهنگ بی کلام دلت میخواد سرتو بگیری تو دستات و اونقدر فشار بدی تا هر چی توشه بریزه بیرون و خالی شه خالیه خالی ...

 

 

    پینوشت :من از این باران ها میدانم خانه ویران خواهد شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 9:45  توسط هیما  | 

 

 

دیروز که از کنار یه پارک رد می شدم دیدم چند تا برگ زرد افتاده رو زمین ...دیگه باور کردم که پاییزه

پاییزه ... پاییزه... برگ درخت میریزه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 16:52  توسط هیما  | 

 

دلم عجیب هوای روزای دانشجویی رو کرده ...دلم دل پاک و روح زلال اون روزامو میخواد

دلم بچگی اون وقتا رو میخواد ... ذوق و شوقی که داشتم امیدی که داشتم ...دلم خنده

 بی دلیل میخواد ...دلم قدیما رو میخواد ... هر چه زمان میگذره و بزرگتر میشیم همه چی

بد و بدتر میشه ... زندگی اینجوری رو دوست ندارم

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 13:42  توسط هیما  | 

 

 

  این آرامش قبل از طوفان یا بعد از طوفان ؟!!  باید منتظر بمونیم ...مردم کار خودشونو کردن... نشون دادن ثابت کردن که به این آسونیا نمیشه حق و ناحق کرد و ملت رو خر فرض کرد ... به دنیا و به سران مملکت نشون دادیم که بیداریم و هستیم و ظلم و ستم و برنمی تابیم.

 

* یادشون رفته که اون شاه

  که به صد مهره نمی باخت

  تاجو  از سرش تو میدون

   لشکر پیاده انداخت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 10:20  توسط هیما  | 

 

آنان که به حق قافیه را باخته‌اند
بر پرچم سبز موسوی تاخته‌اند
ترسند که سبزی صداقت امروز
بر باد دهد هر چه ریا ساخته‌اند

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 15:26  توسط هیما  |