۱- همیشه توی زندگی هدف های کوچیکی داشتم که می خواستم به اونا برسم
و سرم گرم بود ... بیشترش درس و تحصیل و دانشگاه و گرفتن مدرک بود حالا که بهش رسیدم
و همه چیز تموم شده و مشغول کار شدم فکر می کنم خوب ... حالا چی
حالا باید به چی برسم ؟ یه چیزی باید باشه که انگیزه ای باشه برای گذروندن روزا و شبا ، یه هدفی که بهش فکر کنم ، برا رسیدن بهش تلاش کنم ،بجنگم ،سختی بکشم یه هدف کلی و بزرگ برای زندگی ، اما من هیچ هدفی ندارم ، پوچ گرا نیستم اما ...
چرخه زندگیو دوست ندارم ...از درجا زدن متنفرم ... تکرار روحمو خسته می کنه تحملش برام سخته ...دوست ندارم مسیر تکراریه زندگیو طی کنم ... یه راهه جدید می خوام یه مسیری که تازه باشه ، پر از هیجان ، راهی که از رفتن سیر نشم ، راهی که بن بست نباشه ، راهی که بتونم جسم و روحمو توش تخلیه کنم ، راهی که وقتی از یه پله میرم بالا خوشحال بشم و خودمو برای رسیدن و بالا رفتن از پله بعدی آماده کنم ...
2- همه ما آرزوها ی بزرگی داریم فکر می کنیم یه روزی اتفاق خاصی تو زندگیمون می افته ، همونی که
می خوایم ، منتظر می مونیم..اما ثانیه ها و دقیقه ها و
ساعت ها و روزها و هفته ها و ماه ها و سالها می گذرن ... به پایان نزدیک میشیم
تازه می بینیم که ااا... اون چرخه لعنتی و تکرار کردیم .
پینوشت : خدایا نمی شد این دایره ضلع داشته باشه ؟
به گوش خویش بشنویم مگر این آواز
که عاشقان قدیمی دوباره میخوانند
مرا به نام
ترا به نام
كه نام
نام من و توست
عشق، آواز است
مرا به نام بخوان
این سکوت رابشکن
چرا که
زمزمه
از آیه های اعجاز است