تبليغاتX
هیما

هیما

اینجا خدا چه واژه محجوری است !

 

 

صدای قدم هایت را می شنوم که نزدیک می شود ؟

من صبر می کنم

روزی تمامی چراها از بین خواهد رفت

و

تو دلیل محکمی خواهی بود

 

 

پینوشت : ص ب و ر  ب ا ش

 

What have I got to do to make you love me
What have I got to do to make you
care
What do I do to make you want me
What have I got to do to be

heard
+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 16:18  توسط هیما  | 

 

 

داشت می رفت که یهو وایساد و دیگه جلو نرفت نتونست  نذاشت بره میخواست اما درجا زد و موند می تونست پیشرفت کنه بره تا ته تهش راهش بسته شد شکوفا نشده تو نطفه خشکید ساکن شد و موند مرداب شد و موند رسوب کرد خفه شد زیر یه آوار بزرگ  احساسمو می گم

 

پینوشت :  آره نقطه نداشت سه نقطه هم نداشت

آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 13:36  توسط هیما  | 

 

 

۱-  گاهی اوقات فکر کردن عمیق به اینکه ما کی و چی هستیم ؟ از کجا و چه جوری اومدیم ؟

و اینکه  آیا واقعا خدایی هست   آدمو داغون می کنه .

 

۲- نوجوان که بودم گاهی می رفتم جلو آینه و به تصویر چشمام زل می زدم و فکر می کردم

من کیم ؟  یه آدم ؟ هیما ؟ اینجا چه کار می کنم ؟ یه حس گنگ و وحشتناک بهم دست می داد

سرگردانی ... وقتی داشتم دیوونه می شدم چشم از آینه بر می داشتم...

 

 

 

 

 

پینوشت : و خدایی هست و خدایی نیست...

 

بوسه هاي تو

گنجشككان پر گوي باغند

و پستان هايت كندوي كوهستان هاست

و تنت

رازي ست جاودانه

كه در خلوتي عظيم

با منش در ميان مي گذارند .

 

تن تو آهنگي ست

و تن من كلمه ئي ست كه در آن مي نشيند

تا نغمه ئي در وجود آيد :

سرودي كه تداوم را مي تپد.

 

در نگاهت همه مهرباني هاست :

قاصدي كه زندگي را خبر مي دهد .

و در سكوتت همه صداها :

فريادي كه بودن را تجربه مي كند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 15:44  توسط هیما  | 

اسیری .... اسیری...عشق نیست ...حماقت محض...تنهایی هم می شه آرامش داشت

و راضی و شاد بود ...چرا ادعا ؟... وقتی حقیقت نداره... دروغ نمی گی ...اغراق می کنی

مدعی...حرف فقط حرف... آدم هایی که فقط حرف می زنن ... سکوت کن ... سکوووووت

 

 

 

پینوشت : خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشیهاست !

 

 

نگاه كن

چه فرو تنانه بر در گاه نجابت

به خاك مي شكند

رخساره اي كه توفانش

مسخ نيارست كرد.

چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد

آنكه در كمر گاه دريا

دست

حلقه توانست كرد.

نگاه كن

چه بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد

آنكه مرگش

ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود.

نگاه كن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 15:28  توسط هیما  | 

 

 ۱- همیشه توی زندگی هدف های کوچیکی داشتم که می خواستم به اونا برسم

و سرم گرم بود ... بیشترش درس و تحصیل و دانشگاه و گرفتن مدرک بود حالا که بهش رسیدم

و همه چیز تموم شده و مشغول کار شدم فکر می کنم خوب ... حالا چی

حالا باید به چی برسم ؟ یه چیزی باید باشه که انگیزه ای باشه برای گذروندن روزا و شبا ، یه هدفی که بهش فکر کنم ، برا رسیدن بهش تلاش کنم ،بجنگم ،سختی بکشم یه هدف کلی و بزرگ برای زندگی ، اما من هیچ هدفی ندارم ، پوچ گرا نیستم اما ...

چرخه زندگیو دوست ندارم ...از درجا زدن متنفرم ... تکرار روحمو خسته می کنه تحملش برام سخته ...دوست ندارم مسیر تکراریه زندگیو طی کنم ... یه راهه جدید  می خوام یه مسیری که تازه باشه ، پر از هیجان ، راهی که از رفتن سیر نشم ، راهی که بن بست نباشه ، راهی که بتونم جسم و روحمو توش تخلیه کنم ، راهی که وقتی از یه پله میرم بالا خوشحال بشم و خودمو برای رسیدن و بالا رفتن از پله بعدی آماده کنم ...

2-  همه ما آرزوها ی بزرگی داریم فکر می کنیم یه روزی اتفاق خاصی تو زندگیمون می افته ، همونی که

می خوایم ، منتظر می مونیم..اما  ثانیه ها و دقیقه ها و

ساعت ها و روزها و هفته ها و ماه ها و سالها می گذرن ... به پایان نزدیک میشیم

تازه می بینیم که ااا... اون چرخه لعنتی و تکرار کردیم .

 

 

 

 

 

 

پینوشت : خدایا نمی شد این دایره  ضلع داشته باشه ؟

 

به گوش خویش بشنویم مگر این آواز

که عاشقان قدیمی دوباره میخوانند

مرا به نام

ترا به نام

كه نام

نام من و توست

 عشق، آواز است

مرا به نام بخوان

این سکوت رابشکن

چرا که

زمزمه

از آیه های اعجاز است

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 14:56  توسط هیما  | 

 

 

خواب تو را دیدم ... تعبیرش چه می شود ؟  داشتیم با هم بازی می کردیم و من خوشحال بودم ... خیلی  

خیلی خوشحال ... در خواب و بیداری لبخند می زدم... راست می گویی که یک پایت در شش سالگی مانده ... کودکانه بازی می کردی... مبهوت بازی تو با خود شدم ...شادم کردی ... خیلی وقت بود که خواب خوب ندیده

بودم ... خوابی که پس از بیداری یادم بماند ...                                                                                

  خواب شیرین سکرآور !                                                                                                     

                                                               

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پینوشت :  خش خش برگ ها ... زرد و قرمز و نارنجی

 

کاش

کمی از ديوانگی من

سهم تو بود

تا اينقدر

منطقت را

به رخم نمی کشيدی
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 10:49  توسط هیما  | 

 

 

همیشه دوست داشتم یه بیماری داشتم که می دونستم فقط دو ماه دیگه زنده ام . 

اونوقت تو اون دو ماه همه کارایی که دوست داشتم و می خواستم انجام می دادم . یه لیست از کارایی که تاحالا سراغش نرفتم و و جاهایی که دوست دارم برم  

می نوشتم ، برای کسایی که دوستشون دارم نامه می نوشتم ،از خودم فیلم می گرفتم ، صدامو براشون ظبط می کردم تا هر وقت دلتنگم شدن برن سرغ اونا .

 

بچه که بودم با خودم فکر می کردم اگه من زودتر بمیرم مامان و بابام طاقتشو ندارن که تحمل کنن ،براشون مرگ بچشون سخته و دعا می کردم قبل از اونا نمیرم .

اما حالا همه چیز برعکس  من طاقت تحمل مرگ هیچ عزیزی  رو ندارم .

 

گرچه ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 14:26  توسط هیما  | 

این روزها که می گذرد...احساس می کنم  داروگ ها قارقار می کنند و کلاغ ها قورقور

روزهای عجیبی دارد این پادشاه فصل ها !

 

 

 

پینوشت : پاییزه ...پاییزه ...پاییییییییییییزززززززززززززه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 12:38  توسط هیما  |