تبليغاتX
هیما

هیما

اینجا خدا چه واژه محجوری است !

 

وقتی درختهای بریده شده باغ رو دیدم اشک توی چشمام جمع شد اما نذاشتم بریزه درخت های نازنینی که از تک تکشون خاطره داشتم خاطره های کودکی چیزی نیست که به این راحتی فراموش بشه مثه خاطره های عشقیه شاید فراموش نشدنی تر از عشق . درخت انجیر رو که دیدم آخ که آتیش گرفتم درخت دوست داشتنی من با اون همه شاخه های بلند که از دیوار بالا زده بود و همه جا رو پوشونده بود با انجیرهای خوشمزه مرداد ماهش حالا جیزی جز یه تنه ازش نمونده بود دیگه نتونستم جلوی اشکمو بگیرم درختی که بهش تاب می بستیم درختی که ازش بالا می رفتیم و بازی می کردیم حس کردم همه کودکیم بریده شده همه خاطرات قشنگی که از پدربزرگ داشتم همه بازی ها همه دعواها همه کارای یواشکی دور از چشم پدربزرگ آخه خیلی درخت هاش رو دوست داشت اگه می فهمید که با اونا چه کار کردن اگه می دونست که دیگه چیزی از درخت های نازنینش و باغش نمونده اگه می دونست با درخت انجیر چه کار کردن اگه بود هیچکس همچین اجازه ای به خودش نمی داد .

کاش بودی کاش درخت انجیر بود

پینوشت : درخت انجیر پیری که تو باغ بود همه کودکی های منو می دید

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 10:17  توسط هیما  | 

 

 

به تیک تیک ساعت گوش می کنم سرمو بر می گردونم به عقربه هاش نگاه می کنم یک دو سه

چه کند می گذره ! حالا شد یک دقیقه یک دستمال دیگه برمی دارم با نگاه خیره و ثابتم عقربه ها

رو هل می دم به جلو سخت می گذره سخت و آزاردهنده برای گذراندن هر یک ثانیه تلاش می کنم

داره می شه یک ساعت و دوباره از سر می گیرم شمارش ثانیه ها رو یک دو سه

 

 

پینوشت :در انتهاى غم هميشه پنجره اى باز است پنجره اى روشن

روز ها به قدر کافی کامل نيستند

روزها به قدر کافی کامل نيستند

و شب ها به قدر کافی کامل نيستند

و زندگی همانند موشی در چمنزار

ليزخوران پيش ميرود

بی جنباندن علفی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 15:40  توسط هیما  | 

 

 

اسمش فرهاد بود از خروجی دانشکده دنبالم کرده بود و هی اصرار می کرد اول جوابشو ندادم وقتی

دیدم که با من هم قدم شده نگاش کردم چشماش سبز بود موهاش قهوه ای با یه صورت آفتاب سوخته

 اما کثیف وا..ی که چه معصوم  و بامزه بود ازش آدامس عسلی نخریدم چون می دونستم که چیزی از

اون پول به خودش نمی رسه دلم می خواست می بردمش خونه و حمومش می کردم بهش غدا

می دادم تا تمیز و سیر شه و دیگه اونجوری ملتمسانه نیگام نکنه باهاش حرف زدم گفت که افغانه

کاش می تونستم ببرمش خونه توی همین فکر بودم که دیدم کنارم نیست فرهاد رفته بود چون

ازش آدامس عسلی نخریده بودم هنوز که یادش می افتم حسرت می خورم که کاری براش نکردم

 

 

پینوشت : فرهاد ِ بی شیرین هر روز همقدم آدمهایی میشی که از تو آدامس عسلی نمی خرن

خانوم تورو خدا

یه آدامس بخر

مامانم مریضه

خانم تو رو خدا 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 14:50  توسط هیما  |