وقتی درختهای بریده شده باغ رو دیدم اشک توی چشمام جمع شد اما نذاشتم بریزه درخت های نازنینی که از تک تکشون خاطره داشتم خاطره های کودکی چیزی نیست که به این راحتی فراموش بشه مثه خاطره های عشقیه شاید فراموش نشدنی تر از عشق . درخت انجیر رو که دیدم آخ که آتیش گرفتم درخت دوست داشتنی من با اون همه شاخه های بلند که از دیوار بالا زده بود و همه جا رو پوشونده بود با انجیرهای خوشمزه مرداد ماهش حالا جیزی جز یه تنه ازش نمونده بود دیگه نتونستم جلوی اشکمو بگیرم درختی که بهش تاب می بستیم درختی که ازش بالا می رفتیم و بازی می کردیم حس کردم همه کودکیم بریده شده همه خاطرات قشنگی که از پدربزرگ داشتم همه بازی ها همه دعواها همه کارای یواشکی دور از چشم پدربزرگ آخه خیلی درخت هاش رو دوست داشت اگه می فهمید که با اونا چه کار کردن اگه می دونست که دیگه چیزی از درخت های نازنینش و باغش نمونده اگه می دونست با درخت انجیر چه کار کردن اگه بود هیچکس همچین اجازه ای به خودش نمی داد .
کاش بودی کاش درخت انجیر بود
پینوشت : درخت انجیر پیری که تو باغ بود همه کودکی های منو می دید
