بعد ازنهار حوصله نداشتم بیام بالا توی اتاقم ٬رفتم توی بالکن ورودی شرکت ٬ چه بارونی میبارید هوا سرد اما دلچسب بود دستمو دراز کردم چند قطره چکید روش ٬ یه پیرمرد داشت از پله های پل عابر بالا میرفت روی پله آخر منتظر پیرزن شد تا باهم از پل رد بشن ٬ بدون چتر ! یاد صبح افتادم و خندم گرفت که از بالای پل واسه پسرک ناکام ۲۰۶ قرمز دست تکون دادم بیچاره راهشو کج کرده بود و با ورود ممنوع و دنده عقب و کلی ژانگولر بازی تعقیبم کرد ٬ با اون بای بایی که از رو پل کردم و در رفتم بدجور سوخت .
ــــ یادت نمیاد٬ فراموش کردی ٬شاید هم گاهی به یاد بیاری ٬به هر حال چه فرقی داره
ــــ یه پست طولانی نوشتم اما پاکش کردم مخاطب خاص داشت
پینوشت : دست هایت را به من نده چشم هایت را به من نده از آن خودت با آنها زندگی کن
