تبليغاتX
هیما

هیما

اینجا خدا چه واژه محجوری است !

 

بعد ازنهار حوصله نداشتم بیام بالا توی اتاقم ٬رفتم توی بالکن ورودی شرکت ٬ چه بارونی میبارید هوا سرد اما دلچسب بود دستمو دراز کردم چند قطره چکید روش ٬ یه پیرمرد داشت از پله های پل عابر بالا میرفت روی پله آخر منتظر پیرزن شد تا باهم از پل رد بشن ٬ بدون چتر !  یاد صبح افتادم و خندم گرفت که از بالای پل واسه پسرک ناکام ۲۰۶ قرمز دست تکون دادم بیچاره راهشو کج کرده بود و با ورود ممنوع و دنده عقب و کلی ژانگولر بازی تعقیبم کرد ٬ با اون بای بایی که از رو پل کردم و در رفتم بدجور سوخت .

ــــ  یادت نمیاد٬ فراموش کردی ٬شاید هم گاهی به یاد بیاری ٬به هر حال چه فرقی داره   

ــــ یه پست طولانی نوشتم اما پاکش کردم مخاطب خاص داشت  

 

پینوشت : دست هایت را به من نده چشم هایت را به من نده از آن خودت با آنها زندگی کن

   

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 15:26  توسط هیما  | 

 

 این روزهای آخر پاییز با این هوای دلچسب اصلا دلم نمی خواد همه وقتم رو پشت میز بشینم دلم   میخواد برم بیرون توی خیابونا قدم بزنم پا روی برگا بزارم صدای خش خش بشنوم آفتاب پاییز و برعکس تابستون دوست دارم ازش فرار نمیکنم اما پاییز دوست داشتنی داره تموم میشه و من هنوز هیچ کاری نکردم اگه این چند روز هم اینجوری بگذره تا سال دیگه باید صبر کنم مهر آبان آذر سه ماه برای پاییز کمه فصل به این زیبایی چرا سه ماه ؟؟!!    همه روز پشت این میز و توی شرکت تلف میشه از این روزهای قشنگ بی نصیب موندم میدونم حسرتش به دلم میمونه اما روزا همینجوری میگذره و کاری نمیکنم و   به امید سال آینده می مونم.

 

پینوشت : در من ترانه های قشنگی نشسته اند

                انگار از  نشستن بیهوده  خسته اند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 14:20  توسط هیما  |