تبليغاتX
هیما

هیما

اینجا خدا چه واژه محجوری است !

 

من چگونه ستایش کنم آن چشمه را که نیست ؟
من چگونه نوازش کنم این تشنه را که هست ؟
من چگونه بگویم که این خزان زیباترین بهار ؟
من چگونه بخوانم سرود فتح
 من چگونه بخواهم که مهر باشد ای مرگ مهربان
 زیباترین بهار در این شهر
 زیباترین خزانست
من چگونه بر این سنگفرش سخت
 با چه گونه گیاهی نظر کنم
با چگونه رفیقی سفر کنم
 من چگونه ستایش کنم این زنده را که مرد ؟
 من چگونه نوازش کنم آن مرده را که زیست ؟
پرنده ها به تماشای بادها رفتند
 شکوفه ها به تماشای آبهای سپید
زمین عریان مانده ست و باغهای گمان
 و یاد مهر تو ای مهربانتر از خورشید

 

پینوشت : به خدایی که تو را نیافرید

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 15:36  توسط هیما  | 

 

بعد چهار سال زندگی تو شهر کویری با همه دلتنگی و تنهایی و دوری و سختی هاش هنوز گاهی دلم هوای اون خیابونا و کوچه ها و میدونا و دانشگاه و نگهبانی و کلاسا و استادا و دلهره شب امتحان و  خوابگاه و شیطنت ها و شوخی ها و حیاط و حوض و گربه هاش و پشت بوم و شب های طولانی و آسمون کویر و سکوت و باد و میکنه.

زمان چه زود میگذره و مثه بادسرد زمستونی آدما رو بلند میکنه و میچرخونه و میچرخونه و میبره و میبره و میندازه تو یه جای جدید یه راه نرفته جاده ای که به امید کشف ٬منتظر قدم های ماست .

پینوشت : به دنیا آمده ایم تا زندگی کنیم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 12:11  توسط هیما  |